| شنبه 16 آذر 1398 | 06:08
رمان 98
دانلود رمان جدید
انجمن رمان 98
محفلی دوستانه برای رشد و ارتقا فرهنگ کتاب خوانی می باشد. برای حمایت از نویسندگان محبوب خود و یا نشر رمان ها و نوشته های خودتان به ما بپیوندید! ثبت نام در انجمن رمان 98
دانلود رمان روزای بارانی

دانلود رمان روزای بارانی

خلاصه:

رمانی مختلط از شخصیت‌های رمان‌های قرار نبود، جدال پر تمنا، توسکا و روزای بارونی…

بازی سرنوشته… امتحان پس دادن بنده‌هاست… خدا عاشقا رو دوست داره و گاهی تصمیم می‌گیره ببینه چند مرده حلاجن…

وقتی قراره عاشقا ترفیع بگیرن باید از یه امتحان سخت عبور کنن…

یا اونقدر عاشقن که از این امتحان سر بلند می یان بیرون و می رن مرحله بعد … یعنی عاشق‌تر می‌شن…

و پیش خدا عزیزتر…

یا این که … سقوط می کنن! عشق رو رها می‌کنن و تنهایی رو انتخاب می‌کنن … اون مجازاتیه که خدا براشون در نظر گرفته…

این رمان می خواد به همه عاشقا بگه، صبور باشین، طاقت داشته باشین، به هم فرصت بدین،

با هم باشین! این جوری از اون امتحان سر بلند بیرون می یاین … وگرنه سزاتون سقوطه!

 

 

الا یا ایها الساقی

ادرکاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

 

توضیحات:

رمان از زبون سوم شخصه… این بار راوی همه چی رو نقل می کنه! برای اولین بار دارم اینجوری می نویسم… خدا کنه از عهده اش بر بیام… موضوعش عشقی اجتماعیه…
در مورد شخصیت ها قضاوت به عهده خودتون

خیلی خیلی سعی کردم که کلیشه وارد رمان نشه اما یه جاهایی شده … خودم می دونم … مجبور شدم چون اگه کلیشه ایش نیم کردم یه چیزایی باید می نوشتم که رمان رو اولا خیلی کسالت بار و طولانی می کرد دوما خیلی سخت و طاقت فرسا …

امیدوارم بازم با تشکرا و مثبتاتون تشویقم کنین و بهم روحیه نوشتن بدین …

همه سعیم رو می کنم که تا امتحانای خرداد ماه تموم کنم رمان رو …
از مهمانان عزیز عاجزانه تقاضا می کنم عضو شین بیاین تشکر کنین
پیش پیش از دوستای عزیزم رها و نیلوفر و مهسا تشکر می کنم که برای روند داستان کمکم کردن …

این رمان رو با همه عشقم تقدیم می کنم به همه بر و بچه گل نود و هشتی و مدیرای ماهش!

با یاد و نام خدا رمان رو شروع می کنیم و می ریم که داشته باشیم … روزای بارونی …

دانلود رمان روزای بارانی

قسمت‌هایی از رمان:

صدای موسیقی رو قطع کرده بودن و فقط صدای خودشون می یومد …
– تولد تولد تولدت مبارک …
پسر بچه با چشمای گرد و سبز- عسلی رنگش موشکافانه به مامانش خیره شد … مامانش خندید … چشمکی زد و بلند گفت:
– فوت کن دیگه فدات شم!
جمعیت همه با هم خوندن:
– بیا شمعا رو فوت کن … تا صد سال زنده باشی!
پسر اینبار به باباش خیره شد … توش چشمای پر جذبه باباش، علاقه موج می زد … دستاشو به هم کوبید و گفت:
– نمی خوام فوت کنم!
صدای داد از همه طرف بلند شد، عموش جلو اومد و گفت:
– اینقدر عین مامانت سرتق بازی در نیار! فوت نکنی بچه خودم می یاد فوت می کنه ها!
پسر خندید و خودشو روی مبل رها کرد … همه خنده شون گرفت … پسر عموش جلو دوید و قبل از اینکه کسی بتونه جلوشو بگیره هر چهار شمع رو فوت کرد … پنج سالش بود و زلزله! داد همه در اومد و پسر چشماشو براش گرد کرد … اهل گریه زاری نبود … بلد بود چه جوری حقشو از همه بگیره … مامانش جلو اومد … چشمای آرایش شده اش رو جلو آورد … صورت کوچیک پسرشو بین دستاش گرفت و گفت:
– چی می خوای مامان؟
– بابا قول داده بود برام ماشین شارژی بخره … پس کو؟
باباش دست به سینه نزدیک شد … اخم توی پشیونیش خط انداخته بود اما چیزی از جذابیتش کم نمی کرد. گفت:
– بله … قول داده بودم! در صورتی که ماشین شارژی قبلیتو بدی بدم به بچه نگهبان، اما چی کار کردی؟ زدی داغونش کردی که کسی نتونه دیگه ازش استفاده کنه!
پسر سرتقانه زل زد توی چشمای باباش و گفت:
– مال خودم بود!
باباش شونه ای بالا انداخت و گفت:
– خوب پس دیگه از ماشین خبر نیست!
قبل از اینکه جیغ پسر بلند بشه مامانش بغلش کرد و رو به باباش غرید:
– خوب تو که براش خریدی! چرا اذیتش می کنی بچه مو …
باباش خیره شد توی چشمای مامانش … برای چند لحظه تو نگاه هم غرق شدن. عشق از چشماشون بیرون می زد … قدمی جلو اومد و پسر رو از بغل مامانش بیرون کشید … آروم طوری که کسی نشنوه گفت:
– هزار بار بهت گفتم، بغلش نکن! سنگین شده اذیت می شی! انگار حرف نمیخوای گوش کنی!
مامانش پشت چشمی نازک کرد و رفت که به بقیه مهموناش برسه … احساس خوشبختی توی قلبش فوران می کرد … دوست داشت همین الان بره کنار پنجره سرشو ببره بیرون و از ته دل داد بزنه خدایا شکرت!
توی آشپزخونه مشغول ریختن نسکافه توی فنجون ها بود که دوستش اومد تو و گفت:
– ورپریده! جیگر طلا! خوشگل شهر قصه ها … نمی یای بیرون؟
– گمشو منم الان می یام!
– شووور کردی! بچه هم داری … هنوز بلد نیستی عین آدم با من حرف بزنی!
– مگه تو آدمی …
خواست بازم جوابشو بده که یکی دیگه از دوستاشون اومد تو و گفت:
– بچه ها بیاین یه ذره برقصیم … بدنم خشک شد!
– بترکی تا همین الان داشتی قر می دادی!
– خوب خیلی وقت بود یه مهمونی نداشتیم …
دختر بچه ای وارد آشپزخونه شد، مامانش موهاشو براش دم اسبی بسته بود … با صدای جیغ جیغوش گفت:
– خاله! مامانم می گه بیاین بیرون می خوان کیکو ببرن …
دختر رو بوسید و گفت:
– باشه خاله ، تو برو تا منم بیام این بچه رو راضی کنم شمعاشو فوت کنه!
دوستش زد سر شونه اش و غرید:
– این بچه ات عین ننه اش می مونه! لجباز و یه دنده!
– اوی حرف دهنتو بفهما! نیست باباش خیلی حرف گوش کنه!

دانلود رمان روزای بارانی

– باباش که کلا اعصاب مصاب نداره! من جرئت ندارم باهاش در بیفتم …
– خیلی هم دلت بخواد! نکبت!
سینی نسکافه ها رو برداشت و گفت:
– راه بیفتین جلو ببینم … مهمونا حوصله شون سر رفت …
همه شون با هم رفتن بیرون و از مهمونا پذیرایی کردن … پسر بچه بعد از دیدن ماشین شارژی بزرگ قرمز رنگی که باباش براش خریده بود جیغی از شادی کشید و همه شمع هاشو همزمان فوت کرد تا فرصت پیدا کنه بره ماشین بازی … حتی طاقت صبر کردن برای عکس گرفتن هم نداشت و باباش به زور بین بازوهاش اسیرش کرد تا بتونن یه عکس دست جمعی بگیرن … پسر بچه جیغ کشید:
– بابایی! درست شبیه ماشین قبلی خودته!
باباش سرشو پایین آورد و کنار گوش پسرش زمزمه کرد:
– دوسش داری؟
– آره خیلی …
دیگه طاقت موندن توی بغل باباشو نداشت … پرید سمت ماشینش و پسر عموش و دختر خاله اش هم رفتن کنارش …
وقتی سر گرم بازی کردن با دوستاش شد، باباش رفت سمت استریو و آهنگ مورد علاقه اش رو گذاشت و بدون توجه به جمع اومد سمت همسرش که داشت با عشق نگاش می کرد … دستشو دراز کرد و گفت:
– بیا اینجا ببینم …
همسرش گفت:
– باز این آهنگ؟
دست همسرش رو کشید و مثل همیشه با خشونت اونو بین بازوهاش قفل کرد و گفت:
– رقص با تو فقط با این آهنگ می چسبه …
نه تنها اونا که کم کم بقیه زوج ها هم وارد میدون رقص شدن …. هشت زوج …. دست در دست هم … با زمزمه های عاشقانه … زیر نوای موسیقی می رقصیدن … آرتان و ترسا بابا و مامان آترین کوچولوی چهارساله … آرشاویر و توسکا دوستای صمیمی آرتان و ترسا … آراد و ویولت که به تازگی از هالیفاکس برگشته و به جمع دوستانه اونا وارد شده بودن … نیما که حکم عموی آترین رو داشت و عاشقانه با همسرش طرلان می رقصید و نگرانی بابت پسرش نیاوش که توی اتاق آترین بود نداشت… طناز دختر عمه آرتان که به همراه همسرش احسان اونجا حضور داشتن و داستان عشقشون زبونزد همه اهل اون خونه بود … و دیگر زوج های خوشبخت اون شب آتوسا و مانی … شبنم و اردلان … بنفشه و مازیار … خوشبختی به همه اون ها چشمک می زد … بزرگترهای جمع کناری ایستاده و با لذت بهشون خیره شده بودن … زندگی جاری بود و بزرگترها کاری جز دعا نمی تونستن برای دوام خوشبختی فرزنداشون انجام بدن … صدای گرم بهنام صفوی عاشقا رو بیشتر به هم نزدیک می کرد:
– چشات آرامشی داره که تو چشمای هیشکی نیست.

 

دانلود رمان‌های پیشنهادی رمان روزای بارانی:

دانلود رمان پرتره ویژه رمان ۹۸

دانلود رمان نانحس ویژه رمان ۹۸

رمان لیانای من | مهدیه مومنی کاربر انجمن رمان98

مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان روزای بارونی
  • نوع کتاب: رمان
  • ژانر: عاشقانه، اجتماعی
  • نویسنده: هما پوراصفهانی
  • تعداد صفحات: 549
  • منبع تایپ: نودهشتیا
https://roman98.com/?p=6592
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تبلیغات
محل تبلیغات شما
تمامی رمان های این سایت متعلق به رمان 98 می باشد و هر گونه کپی برداری از آن‌ها شرعا حرام است و پیگرد قانون دارد.
آخرین نظرات
  • rastisasan : عالیه ممنون بابت رومان های خوبتون...
  • نرگس لطفی : فوق العاده بود.خیلی مهیج و جالب دست گل نویسندش درد نکنه.قلمش مانا باشه ان شاالله...
  • Es_Shima : چون pdf بهترین فرمت برای کتاب خوندنه و این رمان اختصاصی انجمن ما نیست. دوست عزیز...
  • nilooooo : رمان واقعا عالیه!...
  • nazi jooon : خیلی خیلی عالی بود داستان پردازی جالبی داشت مشخص بود روی ایده ها فکر شده! من که...
  • ناشناس : سلام با عرض پوزش ولی اصلا جالب نبود خیلی بچگانه بود و سرسری از داستان گذشته اتفا...
  • shakib_mo : سلام چرا فقط پی دی اف؟ من میخوام نسخهapkش روبخونم، چرانیست؟...
  • Es_Shima : رمان کامل شده و لینک دانلود قرار داده شده دوست عزیز...
  • Aram : در حال تایپه یا کامل شده؟ چرا لینک دانلود نداره؟...
  • هما پور : عالیه ممنون از مدیر عزیز...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان 98 " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.