| شنبه 16 آذر 1398 | 06:10
رمان 98
دانلود رمان جدید
انجمن رمان 98
محفلی دوستانه برای رشد و ارتقا فرهنگ کتاب خوانی می باشد. برای حمایت از نویسندگان محبوب خود و یا نشر رمان ها و نوشته های خودتان به ما بپیوندید! ثبت نام در انجمن رمان 98
دانلود رمان قصه‌ ی عشق من

دانلود رمان قصه‌ ی عشق من

خلاصه:

شکیبا به خواسته پدر بزرگ باید زن نوه دوست او به نام فرهاد شود .

وقتی فرهاد و شکیبا در مییابند که مادر فرهاد سرطان دارد و به زودی میمیرد,

فرهاد,

به خاطر خواسته مادرش از شکیبا میخواهد,

۶ ماه صیغه او شود ولی به شکل هم خانه با هم زندگی کنند .

شکیبا میپذیرد .

در این بین عاشق فرهاد میشود فرهاد نیز عاشق اوست. ولی چیزی این میان مانع است که فرهاد را افسرده کرده…

بخش‌هایی از رمان:


باران ریز ریز و آهسته روی نورگیر ساختمان فرود می آید و صدای دل انگیزی را ایجاد می کند.
صدایی رخوت انگیز که همیشه دوست داشتنی است و از شنیدنش هرگز خسته نمی شوم.

از اوایل شب باران پاییزی شروع به باریدن کرده و بوی رطوبت و نم خاک همه جا را گرفته است.

به محض باز کردن پنجره،این بوی طرب انگیز را عمیقا بر مشام می کشم و به یاد خاطراتم با باران همراه می شوم.

پسر دو ساله ام «کیارش» به پایم چسبیده و می خواهد که بلندش کنم تا او هم بتواند بیرون را ببیند.

همسرم جلوی تلویزیون نشسته است و هرازگاهی با لبخند به ما نگاه میکند. همانطور که کیارش را از زمین بلند می کنم و با خودم می اندیشم که سال های عمر ما چطور بسان برق و باد می گذرد و جز تلی از خاطرات تخ و شیرین بجای نمیگذارند.

گاهی با یاداوری انها، حسرت روزهای شاد از دست رفته را می خوریم و دم نمی زنیم.

نگاهم در دوردست ها گم می شود و خاطرات در ذهنم جان می گیرد…
دو سالی بود که دبیرستان را به اتمام رسانده بودم و تصمیم داشتم برای کنکور آماده شوم.

پدرم پسر ارشد یکی از خان های بزرگ طوایف بختیاری بود. سال ها بود که در شیراز زندگی زندگی می کردیم ولی اکثر تابستان ها و ایام تعطیل را به ویلایی که در یکی از بهترین مناطق ییلاقی و خوش آب و هوای شیراز داشتیم میرفتیم.

این خانه نزدیک منزل پدربزرگم که حاضر نشده بود به شهر کوچ کند وهمان منطقه را برای زندگی انتخاب کرده بود قرار داشت. پدربزرگم مرد مستبد و خودراییبود و برای وادار کردن به اطاعت از دستورهایش از هیچ راهی دریغ نمی کرد. پدرم هم جز به صلاحدید پدرش حرفی نمی زد و مانند غلام حلقه به گوش،فرامینش را اجرا می کرد. از ما هم می خواست که اطاعت کنیم و وقتی با اعتراض ما مواجه می شد میگفت:
-درست نیست دل پیرمرد رو بشکونیم. خب یه عمره اینجوری عادت کرده که دستور بده و امر کنه! کاریش نمی شه کرد.

قرار بود آخر هفته به منزل پدربزرگ برویم و سری به او بزنیم. حسابی از کارگرهای خانه اش کار کشیده و سورساتی به راه انداخته بود که بیا و ببین! هرگاه بنا بود که به آنجا برویم پدربزرگ از خانواده عمه نسرین هم دعوت می کرد تا به آنجا بیایند.

عمو محمود و دو قلوهای زیبایش که خداوند بعد از چند سال نذر و نیاز به او بخشیده بود با پدربزرگ در یک خانه زندگی می کردند. مادرم و زن عمو محمود رابطه خوبی با هم داشتند و هرگاه یکدیگر را می دیدند، مانند دو خواهر کنار یکدیگر می نشستند و درد دل می کردند.عمه نسرین هم که زن امروزی و خوش برخوردی بود با همسران برادرانش صمیمی بود.

او سه پسر داشت. پوریا که پنج سال از من بزرگتر بود، پیمان که همسن و سال خودم بود و پیام که سیزده سال داشت.

کیمیا تنها خواهر من هم دو سال از من کوچکتر بود و سال اخر دبیرستان را می گذراند.

پدربزرگم همیشه برای شوهر دادن من و کیمیا عجله داشت و تا چشمش به ما می افتاد از پدرم می پرسید:
-چرا دخترات رو شوهر نمی دی؟ ماشاءالله الان باید دو تا بچه هم داشته باشن! نکنه خواستگار ندارن؟
من و کیمیا که از حرفهای پدربزرگ هیچ خوشمان نمیامد، مجبور بودیم حرفهایش را بشنویم و به روی خودمان نیاوریم.

آن روز هم قرعه به نام من افتاد و تا پدربزرگ چشمش به من افتاد گل از گلش شکفت و گفت:
-به به،بیا جلو تا ماچت کنم دختر خوشگلم! واسه خودت خانومی شدی. کم کم باید مسئولیت زندگی رو قبول کنی و بری خونه شوهر تا سرد و گرم روزگار دستت بیاد.
بعد روبه پدر گفت:
-راستش رو بخوای می خوام دخترت رو خوشبخت کنم. واسه اش خیال هایی دارم!
رنگ از رویم پرید. خدایا!چه خیال هایی برای من داشت؟ چرا دست از سرم برنمیداشت؟

نگران و دلواپس به مادرم چشم دوختم. می دانستم که پدربزرگ هر تصمیمی بگیرد، هیچکس جلودارش نیست.

مادرم که به خوبی جوشش خون را در چهره ام حس کرده بود، چشمهایش را آهسته روی هم گذاشت و باز کرد و به این ترتیب مرا به ارامش دعوت کرد.

همه به طور محسوسی از پدربزرگ حساب می بردیم. تنها چشم بر مساعدتمادر داشتم که در این کار یاری ام کند. مادرم همیشه حرفهای ما را به پدر می زد و او را قانع می کرد. همه به پدربزرگ خیره شده بودند تا صحبتهایش را ادامه دهد و او در حال چاق کردن چپقش ادامه داد:
-اتفاقا چند شب پیش سالار خان مهمونم بود. مرد خیلی بزرگ و سرشناسیه. خیلی ها آرزوی فامیل شدن با این خانواده رو دارن. خلاصه کلی با هم گپ زدیم و درددل کردیم. انگاری چند بار شکیبا رو دیده بودن. هم خودش و هم زنش. خیلی اصرار کردن که دو ایل بزرگ وصلتی با هم داشته باشن و صمیمی تر بشن. راستش من هم از پیشنهادش بدم نیومد. شکیبا رو برای نوه اش آقا فرهاد می خواست. پسر هادی خان،
دیدیش که،نه؟
پدر لبخندی زد و خودش را کمی جلو کشید:
-بله دیدمش. پسر رشید و برازنده ایه. مثل اینکه تو دانشگاه تهران تحصیلکرده. حالا هم که درسش تموم شده برگشته شیراز.
پدربزرگ پک محکمی به چپقش زد و مقدار زیادی درد بیرون داد.
-آفرین! تازه اومده.
مادر به خاطر اینکه از من حمایتی کرده باشد با احتیاط گفت:
-ای بابا،از کجا معلوم پسره دختر ما رو بپسنده؟ خودش که هنوز شکیبا رو ندیده.حالا برای این حرف ها زوده.
پدربزرگ نگاهی زیرچشمی به مادر کرد:
-حرفها می زنی عروس خانم؟ لابد یه چیزی می دونم که می گم. پسر هادی خان درسش روتموم کرده و داره آماده می شه برای تشکیل خانواده. چه کسی بهتر از پدربزرگ و پدرش صلاح اونو می دونن؟ تازه مگه به تک بودن دخترت شک داری که این حرف رو می زنی؟ باید خوشحال باشی که دخترت بره تو یه فامیل اصل و نصب دار!
مادر بیچاره ام سکوت کرد و دیگر ادامه نداد. می ترسید با اصرارش مورد بی مهری پدربزرگ قرار بگیرد.

 

 

دانلود رمان‌های پیشنهادی رمان قصه‌ ی عشق من:

دانلود رمان پدر خوب

 رمان خرده شیشه | نگار 1373 کاربر انجمن رمان 98

مشخصات کتاب
  • نام کتاب: قصه‌ی عشق من
  • نوع کتاب: رمان
  • ژانر: عاشقانه، اجتماعی
  • نویسنده: مریم حسینی
  • تعداد صفحات: 270
  • منبع تایپ: نودهشتیا
لینک های دانلود
https://roman98.com/?p=6616
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تبلیغات
محل تبلیغات شما
تمامی رمان های این سایت متعلق به رمان 98 می باشد و هر گونه کپی برداری از آن‌ها شرعا حرام است و پیگرد قانون دارد.
آخرین نظرات
  • rastisasan : عالیه ممنون بابت رومان های خوبتون...
  • نرگس لطفی : فوق العاده بود.خیلی مهیج و جالب دست گل نویسندش درد نکنه.قلمش مانا باشه ان شاالله...
  • Es_Shima : چون pdf بهترین فرمت برای کتاب خوندنه و این رمان اختصاصی انجمن ما نیست. دوست عزیز...
  • nilooooo : رمان واقعا عالیه!...
  • nazi jooon : خیلی خیلی عالی بود داستان پردازی جالبی داشت مشخص بود روی ایده ها فکر شده! من که...
  • ناشناس : سلام با عرض پوزش ولی اصلا جالب نبود خیلی بچگانه بود و سرسری از داستان گذشته اتفا...
  • shakib_mo : سلام چرا فقط پی دی اف؟ من میخوام نسخهapkش روبخونم، چرانیست؟...
  • Es_Shima : رمان کامل شده و لینک دانلود قرار داده شده دوست عزیز...
  • Aram : در حال تایپه یا کامل شده؟ چرا لینک دانلود نداره؟...
  • هما پور : عالیه ممنون از مدیر عزیز...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان 98 " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.