| پنجشنبه 20 خرداد 1400 | 18:57
رمان ۹۸ | دانلود رمان
رمان نودهشتیا، مرجع نوشتن و دانلود رمان جدید
رمان کافه آرزوها
رمان 98
تمامی رمان های این سایت متعلق به رمان 98 می باشد و هر گونه کپی برداری از آن‌ها شرعا حرام است و پیگرد قانون دارد.
رمان 98
رمان 98
محفلی دوستانه برای رشد و ارتقا فرهنگ کتاب خوانی می باشد. برای حمایت از نویسندگان محبوب خود و یا نشر کتاب هایتان به ما بپیوندید!
دانلود رمان خیط مات

دانلود رمان اجتماعی خیط مات

دانلود رمان خیط مات

خلاصه رمان خیط مات:

مردی در حال بازگشت است؛ دیگری گندی که اولادش پدید آورده را جمع می‌کند؛
یکی هم در این میان دل‌شکسته است.
خانواده‌ای بی‌خیال و پر امید‌؛ جمعیتی که به ندرت و استثناء می‌شود در آن فردی را یافت که افسرده باشد؛
کسانی که زندگی‌شان بر هم قلاب شده و اگر هوای دیگری را نداشته باشند،
همه‌شان بازنده بازیی هستند که سرنوشت‌هایشان برایشان خواب دیده‌اند؛
خوابی که یک‌وجب روغن رویش داشته باشد؛
البته در واقعیت خواب که نه! به هر حال ضرب‌المثلی بود در همین مایه‌ها… .

قسمت‌هایی از این رمان:

تلوتلو خورد و روی زانویش افتاد. دستان پینه‌بسته‌اش را به پشت سر خود قلاب کرد و سرش را پایین انداخت. اگر خانمی در این لحظه او را با این وضعیت می‌دید، به زور بلندش می‌کرد و او را برای عقد محضری می‌برد. در این لحظه آنقدر بر شاه‌زادگان قصه‌های بانوان شباهت یافته بود که قابل هضم نبود.
ریش سپید و موی سیاه، چشمان بسته و ابروهایی پر پشت، هیکلی درشت و خود ساخته و شانه‌ای چهارشانه… هر کسی این همه جذابیت ناگهانی را می‌دید از خوشحالی غش می‌کرد؛ اما متأسفانه باید گفت که این جذابیت ناگهانی، یک‌باره با صورت به زمین فرو رفت و دیگر خبری از آن تصویر که جان می‌داد برای عکس گرفتن نبود.
***
اولین نفری که چشم به جهان گشود، شهریارِ چشم رنگی بود که آقا اسی به آن می‌گفت”چشم سفید”! زیرا گاهی اوقات آن‌قدر رنگ روشن آبی‌اش به سفیدی می‌گرایید که حتی جن و پری هم از آن خوف داشتند.
زمانی که دید توسط نوار چسب پهنی به دوستان بی‌هوشش چسبیده است، تصمیم بدان گرفت به جای آنکه وقتش را هدر دهد و به علافی بگذراند کمی استراحت کند؛ پس خوابید!
تقریباً نیم ساعت بعد، این علائدین بود که خشمگین چشمانش را باز کرد. تمام تنش به علاوه‌ی پیشانی، فرق و پس سرش آنقدر درد می‌کردند که دیگر طاقت باز گذاشتن چشمانش را نداشت. او نیز همچون شهریار وقتی دید که حتی با تلاش زیاد هم نتوانست نوار چسب را از دور خود باز کند، گرفت و خوابید.
لحظه‌ای احساس کردم که آن‌ها این جا را با خوابگاه اشتباه گرفته‌اند! مگر می‌شد آدمی بعد از آنکه دریابند به آن‌‌ها حمله شده؛ به قصد کشت زدن‌شان و سپس بی‌هوش آن‌ها را به یکدیگر بستند و معلوم نیست قرار است با آن‌ها چکار بکنند، بخوابند؟
بهتر است پاسخ را همین ابتدا مختصر و مفید بدهم که ذهن‌تان درگیر نشود. این چهارتن آنقدر در این موقعیت‌ها، حتی سخت‌تر از اینی که هست قرار گرفته بودند که دیگر برایشان عادی شده بود. حال چه به دست از ما بهتران دستگیر شده باشند و چه به دست هم نوعان خود، بالاخره آزاد می‌شدند و این نیز به تاریخ زندگی‌شان می‌پیوست.
بار دیگر، پس از سه ربع ساعت، این بار آقا اسی بود که با اخم، چشمانش را باز ‌کرد. روی پیشانی و کنار گوشه‌های چشمانش چین‌های درشت و ریزی افتاده بود که نشان می‌داد بسیار درد دارد.
متوجه شد که نمی‌تواند تکان بخورد. دستانش به پشت بسته شده بود و گویی آنقدر محکم بسته شده بودند که خون در آنان جمع شده و بی‌حس شده بودند. کمی هیکلش را به این سو و آن سو کشید و وقتی بیشتر دقت کرد توانست بفهمد که او را به کمک نوار چسب پهنی به دوستانش بسته‌ و کمی هم از خود بی‌رحمی نشان دادند؛ طناب کلفت آبی رنگی که این مردان از آن به عنوان زنجیر یدک‌کش استفاده می‌کردند، از روی نوار چسب به دورشان بستند.
به نفس‌نفس افتاد. چشمان بی‌حال نیمه‌بازش به دلیل ضربه‌ای که به پشت سرش خورده بود، در هر تکان آنقدر درد می‌کرد که می‌ترسید به سویی نگاه کند.
بعد از آنکه کمی به خود آمد و از تقلا دست کشید؛ سرش را آهسته و با اخم بالا برد.
چشمانش را ریز کرد و با دیده‌گان تارش، به هیکلی ریز و پوشیده که مقابلش ایستاده بود، خیره شد.
وقتی دید چیزی از آن متوجه نمی‌شود، چشمانش را بست و سرش را تکان داد. بار دیگر امتحان کرد و به آن جسم چشم دوخت و دید که آن جسم شروع به تکان خوردن کرد؛ جلوتر آمد و مقابلش ایستاد. در تمام لحظات آقا اسی با چشمان متعجب و نیمه باز آن جسم را زیر نظر داشت و وقتی که مقابلش ایستاد، سرش را پایین انداخت. نمی‌توانست سرش را از درد بلند کند؛ با این حال حس کرد ناخن‌های دراز دستی، به چانه‌اش فرو رفت و سرش را بالا آورد. آنقدر محکم و پر شدت این کار را کرد که آه از دهان اسی بلند شد.
-اگه خواستین دستامون رو باز کنید؛ بی‌خطریم.
هنوز چشمانش بسته بود. از سر کنجکاوی چشمان سیاه‌ متضاد با ریش سپیدش را باز کرد و همان که چشمان درشت و آرایش شده با آن ابروهای مداد کشیده‌ی در هم را دید، دوزاری‌اش افتاد که ای دل غافل! او همانی‌ست که به او فحش داده بود.
-دستت رو از صورتم بکشون کنار.
وقتی دید بی‌توجه به حرفش هنوز به او خیره شده؛ عصبی، اما آرام گفت:
-ناخونای صاب‌مردت داره می‌ره تو گوشت و استخونم نامرد.

 

مطالب پیشنهادی برای رمان خیط مات؛ 

رمان در بند شیدایی | Zemzemeh کاربر انجمن رمان ۹۸

رمان مرد سوخته ی من | آیدا رستمی

رمان آینور | shiva.Rd کاربر انجمن رمان ۹۸

نظر شما در مورد دانلود رمان خیط مات چیست؟

نظرات خود را با ما به اشتراک بگذارید.

در صورت نیاز رمز فایل: roman98.com

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: خیط مات
  • نوع کتاب: رمان
  • ژانر: فانتزی، اجتماعی
  • نویسنده: پوررضا آبی بیگلو
  • ویراستار: ghazaleh.a و Armita_m
  • طراح کاور: ~PARLA~
  • تعداد صفحات: 144
  • منبع تایپ: انجمن رمان 98
  • 91 روز پيش
  • ~Roya~
  • 703 بازدید
  • ۲ نظر
https://roman98.com/?p=7646
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • ASaLi_Nh8ay
    سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۹ | ۲۰:۲۵

    عالی بود.
    خسته نباشید.

  • . MaHta .
    چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰ | ۲۲:۱۸

    خیلی هم عالی
    خدا قوت

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

تبلیغات
پارسکدرز اولین بازار کار آنلاین ایران
مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
تارنمای رمان 98 طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود.
انجمن رمان ۹۸ محفلی دوستانه برای رشد و ارتقا فرهنگ کتاب خوانی و خدمت به ایران عزیز می باشد. برای حمایت از نویسندگان محبوب خود و یا نشر رمان ها و نوشته های خودتان به ما بپیوندید! ثبت نام در انجمن رمان 98
امکانات سایت
درباره سایت
رمان ۹۸ | دانلود رمان
خانواده‌ی رمان ۹۸، با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است. سایت رمان 98 همواره بروز ترین رمان‌های نویسندگان را در اختیار اقشار مختلف جامعه می‌دهد تا به دلیل علاقه افراد به تکنولوژی امکان خواندن کتاب‌های متنوع را برای همه سنین راحت‌تر کند و سرانه‌ی مطالعه جامعه رارونق بخشد. هم چنین بخش انجمن سایت با هدف کمک و حمایت به افرادخوش ذوق و با استعداد ایجاد گشته تا ضمن نشر آثار در بهبود قلم عزیزان نیز سهمی داشته باشد
آخرین نظرات
  • فاطمه قاسمی : عالی خسته نباشی گلم قلمت مانا:)...
  • !~Fatemeh zarei~! : عالی عزیزم 💋💋😍😍😍😍...
  • Hannaneh mirbagheri : عالیی...
  • . MaHta . : بسیار زیبا به امید موفقیت روزافزونت عزیزم^^...
  • The unborn : خیلی خوب ღ...
  • saghar : خیلی زیبا بود خسته نباشید...
  • فاطمه قاسمی : خسته نباشی ستاره جان :)...
  • ASaLi_Nh8ay : رمان زیبایی بود ستاره جان. خسته نباشی و موفق باشی🌼 قلمت مانا عزیز💐...
  • ASaLi_Nh8ay : قشنگ بود. موفق باشید دوست عزیز....
  • . MaHta . : بسیار زیبا به امید موفقیت روزافزون شما...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ۹۸ | دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.